عشق من...
" براي عشق وصال كن ولي فرار نكن "
غریبه تو از جنس چگونه عشقی هستی که وقتی وارد زندگی ام شدی خودم را گم کردم.
تو چگونه امدی و وجودم را ربودی؟
تو از کدام شهر و دیار به سرزمین قلب من وارد شدی و مرا راهی سفر زندگی کردی؟
ای غریبه،تو را می شناسم در عین حال که برایم ناشناسی،
تو را با تمام وجودم حس می کنم گر چه حس کردن تو فراتر از حواس پنج گانه ام است،تو را می بینم گر چه نیستی،تو را درک می کنم گر چه درک کردن تو نیاز به شناختن تو دارد و من تو را در عین ناشناسی می شناسم.
عطر تنت در تمام هوای خانه به مشام می رسد و من به جای نفس کشیدن،تو را می بویم،عطر تنت را می بویم،
گویی عطر تو تمام تنم را فرا گرفته،گرمای دستانت را حس می کنم گر چه دستانم از دستانت جداست،چشمان دل ربایت را در تمام گوشه های خانه می بینم و التهاب بدنم زمانی که نگاهم می کنی تمام وجودم را خیس می کند.
وجود تو را در خودم حس می کنم وعشق تو را در قلبم، نوای دلت را می شنوم گر چه سرم بر سینه ات نیست ولی ایا تو صدای قلبم را می شنوی که با نوای دل انگیز دوستت دارم می تپد؟
اری.....
می شنوی،چرا که سرت بر سینه ام است و دستانم موهایت را نوازش می دهد،
اری،می بینی ومی دانی که چقدر دوستت دارم.
" وصال عشق خیلی زیبا و شیرین است..."
خوشحالم ازدواج کردم با کسی که مثل فرشته هاست...
دوستت دارم حبیب جان...

















شیرین باد عشق



