تبليغاتX
باران عشق

باران عشق

گل هميشه بهار ، آرزوي فردا

عشق من...

" براي عشق وصال كن ولي فرار نكن "

غریبه تو از جنس چگونه عشقی هستی که وقتی وارد زندگی ام شدی خودم را گم کردم.
تو چگونه امدی و وجودم را ربودی؟

تو از کدام شهر و دیار به سرزمین قلب من وارد شدی و مرا راهی سفر زندگی کردی؟

ای غریبه،تو را می شناسم در عین حال که برایم ناشناسی،

تو را با تمام وجودم حس می کنم گر چه حس کردن تو فراتر از حواس پنج گانه ام است،تو را می بینم گر چه نیستی،تو را درک می کنم گر چه درک کردن تو نیاز به شناختن تو دارد و من تو را در عین ناشناسی می شناسم.
عطر تنت در تمام هوای خانه به مشام می رسد و من به جای نفس کشیدن،تو را می بویم،عطر تنت را می بویم،

گویی عطر تو تمام تنم را فرا گرفته،گرمای دستانت را حس می کنم گر چه دستانم از دستانت جداست،چشمان دل ربایت را در تمام گوشه های خانه می بینم و التهاب بدنم زمانی که نگاهم می کنی تمام وجودم را خیس می کند.
وجود تو را در خودم حس می کنم وعشق تو را در قلبم،
نوای دلت را می شنوم گر چه سرم بر سینه ات نیست ولی ایا تو صدای قلبم را می شنوی که با نوای دل انگیز دوستت دارم می تپد؟
اری.....

می شنوی،چرا که سرت بر سینه ام است و دستانم موهایت را نوازش می دهد،

اری،می بینی ومی دانی که چقدر دوستت دارم.

" وصال عشق خیلی زیبا و شیرین است..."

خوشحالم ازدواج کردم با کسی که مثل فرشته هاست...

دوستت دارم حبیب جان...

+ نوشته شده در  بیستم آذر 1389ساعت 8:39 PM  توسط باران  | 

غم برادرم ...جوان ناکام 21 ساله...

برادرم...فرشید جان...

 
به دریا شکوه بردم درشب دشت

                       از اون عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم خویش

                      سری بر سنگ می زد باز میگشت

غم مرگ برادر کوچک غمی نیست

                     جگر می سوزد و درد کمی نیست

برادر زیبا  گل باغ  چراغ  است

                      که بی او زندگی جزماتمی نیست...

ديدن اشكهاي پدر و مادر ، اگر چه دردناك ، اما طبيعي است ،

اما غم برادر داشتن و پي گير حال و روزگار برادر بودن و

در فراقش اشك ريختن ، حكايت از دردهاي جانكاهي دارد كه گفتني نيست .

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1389ساعت 2:23 PM  توسط باران  | 

دلیل...

بشر در این دنیا بیشتر از همه موجودات مصیبت و عذاب کشیده ،

بهترین دلیلش هم این است که در بین تمام آنها فقط او می تواند بخندد .

 

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1389ساعت 9:29 AM  توسط باران  | 

این شعر زیبا ، تقدیم به همه عاشق های تنها...

 

دست هایت تکیه گاهم بود و نیست ، عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

حیف ، آن وقتی که عاشق شد دلم ، چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

عشق ، این سرمایه بازار دل ، آب این روی سیاهم بود و نیست

یاد آن ایام مشتاقی بخیر ، عاشقی تنها گناهم بود و نیست . . .

همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت ،این یار قدیمی چه وفایــی دارد ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

هر کسی را نه بدان گونه که « هست »، احساس می کنند،

                                                     بدان گونه که « احساسش » می کنند ، هست...

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1389ساعت 5:6 PM  توسط باران  | 

آرزو مي كنم...

گاهي آرزو مي كنم...     

كاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم !

كاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند كه امروز آرزوي ديدن يك لحظه

فقط يك لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم !

كاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشك بريزند !

كاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم

" او كه ميدانست چقدر دوستش دارم !!" 

+ نوشته شده در  سوم تیر 1389ساعت 7:13 PM  توسط باران  | 

به تو مي انديشم ...

در کوران درد هاي خويش وا نهفته غمها را به تو مي انديشم

که تو آخرين سيلاب شادي در تن تاريک شبهاي مني

بي تو مي انديشم بي تو مي خندم و

 بي تو مر گي را تجربه مي کنم که مرا تا انتهاي خود خواهد برد

 بي صداي خنده هايت خواهم شکست در خود

و غروب خواهد کرد خورشيد قلبم در درياي بي مهري زمانه...

+ نوشته شده در  یکم تیر 1389ساعت 8:5 PM  توسط باران  | 

سخاوت دستان ...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه دنیا، یکه وتنها بشناسد.
 
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند، و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد.
 
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.

ای....، ای بهانه زنده بودنم، من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزاربار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
 
همان طور عاشق، همانطور مبهوت و مبهم...

تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛

ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟

آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟

نه... هرگز... هرگز

ولی، تو در عین ناباوری....

می دانم... من دیر رسیدم... خیلی دیر... خیلی...

یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود.

روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزو های خفته ام می اندیشم، به فاصله بین من و تو...

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 11:28 AM  توسط باران  | 

کبوترم!

وقتی یک کبوتر با کلاغ ها معاشرت می کند، پرهایش سفید می ماند اما قلبش سیاه می شود؛ دوست داشتن کسی که لیاقت ندارد اسراف محبت است.

کبوتر من!

تو آزادی که با هر کس دوست داری معاشرت کنی. تو آزادی که به هر کجا می خواهی پر بکشی.

کبوتر من!

می دانم که شوق سر در آوردن از اسرار این جهان پهناور و مرموز در وجودت بیداد می کند؛ می دانم که چشم های خوشگلت از دیدن سیر نمی شود. می دانم که اهل معاشرتی، خوش مشربی، شوخی، شیرینی و اهل گشت و گذار. خوب خوب می شناسمت و بیشتر از آن چه فکر کنی، می فهممت.

کبوتر قشنگ من!

تو آزادی هر کجا دوست داری برای خودت آشیانه بسازی؛ تو آزادی که آشیانه ات را با هر رنگی که می پسندی، بیارایی. تو این اختیار را داری که بخواهی یا نخواهی؛ دوست داشته باشی یا نداشته باشی؛ بمانی یا نمانی؛ بخوانی یا نخوانی اما...

کبوتر ناز من!

تو می توانی خدا را بپرستی یا نپرستی؛ تو آزادی که فرشته های آسمان را به آشیانه ات راه بدهی یا ندهی.

اما کبوتر زیبای من!

حواست جمع باشد که اگر با کلاغ ها معاشرت کنی قلبت سیاه می شود؛ قلبت اگر سیاه شود معنایش این است که «مسخ» شده ای؛ یعنی این که دیگر یک کبوتر نیستی!

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1389ساعت 9:25 AM  توسط باران  | 

یادش بخیر...

 

خدایا هر کسی یادم کند ، یادش بخیر،

خدایا هر کسی یادم نکرد ، یادش بخیر،

خدایا هر کسی یادش رود یادم کند ، یادش بخیر...

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1389ساعت 0:56 AM  توسط باران  | 

ملاقات ..." حـریم مهربانــــــــــــــــــی "...

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خداوند بی نهایت است اما به قدر نیاز تو فرود می آید بقدر آرزوی تو گسترده می شود و بقدر ایمان تو کار گشاست ...

ميان اين همه دلتنگي و شلوغي ازبزرگراه مهرباني ات اي خداي مهربان،

با دو پياله چاي داغ خود را عبورداده ام...

تنها براي آنكه آنها را با تو بنوشم  و چشم درچشم دلتنگي هايم  را با تو بگويم...

 راستي اي عزيزدل ،اي آرام اين جان بيقرار،افتخارميدهي؟؟؟

یاریم کن اما نه از سر دلسوزی ،

بلکه با عشقی سرشار از نور خدا و قلبی مهربان که خداوند در سینه ات قرار داده است .

 مرا باور کن و در هر مرحله از زندگی به یاد ...

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1389ساعت 11:7 AM  توسط باران  | 

عشق جاوید...

عشق چیست؟

   اگر خنده است چرا میگریم؟!؟

               اگر گریه است چرا میخندم؟!؟

                           اگر عشق است چرا به ان نمیرسم؟!؟

                                                 اگر عشق نیست چرا عاشقم؟!؟

                                                          اگر جاوید است چرا روزی 100 بار میمیرم؟!؟

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 4:38 PM  توسط باران  | 

قلم محبت...

قول می دم همیشه دوست داشته باشم،

قول می دم روی دریچه ی قلبم ، با خون گرم فقط اسم تو رو هک کنم .

قول می دم عشقم فقط مال تو باشه ،

حتی اگه یه روز بهم بگی : دیگه دوستت ندارم

قول می دم با قلم محبت روی تمام صفحات خاکستری دنیا ،

اسم تو رو بنویسمو یک جمله رو ضمیمه ش کنم تا بدونی زندگی رو بدون تو نمی خوام.

قول می دم تو هفت آسمون خدا ،

 تنها ستاره ی من ، تو باشی.

قول می دم تا هر وقت زنده ام ،

 فقط به خاطر تو ، به عشق تو و به امید تو زنده باشم.

قول می دم زندگی رو با تموم قشنگیاش بذارم کنار تا فقط ، تو رو داشته باشم.

قول می دم تا همیشه دوست داشته باشم.

قول می دم....

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 10:49 PM  توسط باران  | 

نماز دل

د رکرانه های زندگی ام به وجودت نیاز و در شب های تنهایی ام به نگاهت احتیاج دارم

در خلوتگاه دلم به حرف هایت احتیاج و در سر دفتر عشقم به نامت احتیاج دارم

تو را در آبی آسمان ... در سبزی جنگل ودر موج های اقیانوس دیده ام.... تورا وقتی دیده ام که احساسم این بود  تو تنها کرانه آبی زندگی ... تنها سبزی کو چه دل و تنها زلال اقیانوس ایمانی

نماز من سجده حمد و قول و الله نیست... نماز من الله اکبر بی معنا نیست... نماز من قنوت نا بینا نیست... نماز من عشق بی الله نیست.... نماز من وضویش آب پاکت است.... با دلم وضوی عشق می گیرم برای تو...... نیت نماز من نان شب  نیازمندان  است... حمد من مالک یوم خوشبختی ست در مالک یوم الدین .... تو حید من رستگاری در قول والله احد و کفر من عشق به وجودت است

رکوع من از سر احترام است به تو و سجده من حرف نیاز می زند در عالم کائنات تو ... 

پرده دل من .. پرده چشم من نه در سر گلدسته مسجد ... نه با تکبیر مکبر نه با اذان ظاهر........ 

بلکه  نماز  عشق من با تو باز می شود... احساست میکنم... دوست دارم به جای حمد تو را... خدای عشق صدا بزنم و به جای سوره تو حید سوره عشق مخلوق را به خالق بخوانم.... می خواهم رکوعم با صفای دل باشد و سجده ام از روی نیاز دل

خدایا خدایا خدایا........ بنده گنه کارت هستم.... بنده ناتوانت هستم ولی وقتی عظمت کائنات را می بینم... وقتی عظمت تو را در ریز ترین موجودات خلقت می بینم احساس غرور می کنم که تو معبود منی و من بنده کوچک تو .....

 خدایا خدایا خدایا

     ..... در بیکرانه های زندگی ام دو چیز افسونم نمی کند

یکی آبی آسمان که می بینم و می دانم که نیست

و دیگری خدا را که نمی بینم و می دانم که هست 

(چقدر این جمله را دوست دارم...... تو رحمان ورحیمی در آسمان رحمتت ای رحمت دهنده رحمت کنندگان)

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:48 PM  توسط باران  | 

خدا حافظ...

سلامی را برای تو می فرستم  و نفرینی برای آنانکه جدایی آغاز کردند..!!

 می نویسم به یاد گرمی نفس هایت 

می نویسم به یاد تک تک ثانیه هایی که نیستی..

 می نویسم به یاد شیرینی کلامت
 

 می نویسم به یاد آنان که بودند و رفتند ....

 می نویسم به یاد عشق و محبت و وفای آنان که بودند.

 و رفتند و نخواهند آمد

 و باز می فرستم درودی برای آنان که نوشتن آغاز کردند

 و مرا از غم هجران تو نجات دادند

پس تو هم بنویس برای من بی عشق...

 شیرین باد عشق

+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1389ساعت 12:12 PM  توسط باران  | 

برای رفتن نباید گریه کنم...

كسي از پشت ياس‌ها عاشقم شده، 

اما من تو را بهانه مي‌كنم و عاشق رازقي‌ها مي‌شوم.

كسي چشم‌هايم را مي‌پرستد و اما من از تنديس نگاه تو نقاشي مي‌كشم

و به پنجره اتاقم مي‌چسبانم.

كسي براي من تا صبح بيتابي مي‌كند و اما من براي شبنم چشمم دليل بيهوده مي‌آورم

و مي‌گويم : اشك گل‌هاست.

كسي آن طرف شب صدايم مي‌كند و من چشم‌هايم را مي‌بندم و به صداي پاي شمعداني‌ها گوش مي‌كنم.

باور كن اگر دير كني، اگر زودتر سراغ اين تنهايي‌هايم نيايي،

خود را با بوي ياس‌ها سرگرم مي‌كنم، تمام نقاشي‌ها را پاره مي‌كنم

و اين بار براي نيامدنت گريه نمي‌كنم. باور كن اگر عاشقم نباشي،

ساده‌تر از اين حرف‌ها فراموشت نمي‌كنم.

پس كمي از آسمانت را به من ببخش و ستاره برايم بچين. 

قول میدهم كه همچنان عاشقت بمانم!

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1389ساعت 6:28 PM  توسط باران  | 

مهربانی...

ساکنان دریا پس از مدتی دیگر صدای امواج را نمیشنوند

چه تلخ است قصه ی عادت

آری چه تلخ است قصه ی عادت...

قطره قطره اگر چه آب شدیم 
 ابر بودیم و آفتاب شدیم ...

اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم

 ما که، ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
 ما که با مرگ بی حساب شدیم !!!

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 3:57 PM  توسط باران  | 

حس سکوت...

"سکوت نیست. حرف هم نیست. چیزی اما هست. یک حس ناپیدای ناگفته که آتش می زند به لحظه ها..."

دیگر کلمات قادر به بازگویی هراس های شبانه ام نیستند

دیگر در سکوت نگاه هیچ کس ، به دنبال تبرئه اینچنین عشقی نخواهم گشت

و در انجماد لحظه های تنهایی با تمنای ماندن ، خورشید را به طلیعه صبح هدیه خواهم کرد

من از سرزمینی می آیم که ایمان ننگ آورترین فاجعه زمان است

من در آسمانی پرواز را تجربه کرده ام که تمامی ذراتش ، 

نفسهای ماندگار زمین خوردگان مغمومی بود که هوای پریدن در سر داشتند

و بر خاکی پای میگذارم

که مویه فاحشگانش در پس پرده های دست ساز این خیمه شب بازان ، انکار میشود

 در نگاه کودکانش یاد هیچ تبسمی زنده نیست

دستان زمانش را بریده اند تا در خفای این هرزه گردان

هیچ کلامی از عشق نوشته نشود

خاک بر  سر می نهم و دل را بر خاک

تا ننگ نیامدن بهار را به هر نا اهل دلی بازگو نکنم

گوش کن   :   برای خاطر توست که آواز سر می دهم...

+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1389ساعت 6:17 PM  توسط باران  | 

عشق مرد و من زودتر از آن...

  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 دیگر من

عادت کرده ام به خطهای تنهایی ام

عادت کرده ام به گریه های نانوشته ام ...

عادت کرده ام به بغض های فرو خورده ام

عادت کرده ام به دیدن و دوختن  دلتنگی هایم  به ساعت اتاق ...

عادت کرده ام به  ندیدن لحظه ها ی بهاری

 به دیدن بهاری که هیچ وقت آمدنش را باور نکردم ...

 باور نکردم  ندیدم با آمدنش عادت هایم تمام بشود

 مانند همانند زمستانی که هر ساله می رود و  جای خود را به باور های تازه بهار می دهد.  

انگار هر ساله این باور های تلخ همیشه همراه من است

 تنهایی های من گریه های من بغض های من ،  دلتنگی های بی حدم ...

 دیگر عادت کردم به نامهربانی لحظه ها اما این بار می خواهم دلتنگی هایم را  پاره پاره کنم ...

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1389ساعت 8:46 PM  توسط باران  |