تبليغاتX

page rank google پيج رانك گوگل اين وب

باران عشق <body>
چهاردهم آبان 1388

نرو...نرو...


آه نرو نروتو که مي دوني من بي تو توبي من يعني حسرت

تو که مي دوني بي جواب مي مونه عشق وعادت

تو که مي دوني کم مي شم تو که مي دوني کم مي شي

تو که مي دوني هم اغوش غم مي شي نرو اه نرو نرو

 اما بعضي موقع انسان از چيزاي فرار مي کنه که به خاطر ديگرا ن

و آسايش اونهاست چشم پوشيدن از عشق از زندگي و...

 اما چه سود همينهايي رو که دوستشان داري

يه روز تنهايت مي گذارند و مي روند

نمي شود از کسي گلايه کرد بايد شکر گذار خداوند بود

که مي توانم روي پاي خود بياستي…


11:12 AM | شراره |




دهم آبان 1388

تو نباشی ، من هیچم...

 تصاویر متحرك - گلها (11 تصویر)

بی تـــو این چشمه سار شب آرام، چشم گرینده ی اهوان است.

بی تـــو این دشت سرشار، دوزخ جاودان است.

بی تـــو مهتاب تنها ی دشتم

بی تـــو خورشید سرد غروبم

بی تـــو بی نام و بی سرگذشتم

بی تـــو خاکسترم ؛ بی تـــو ای دوست

بی تـــو این خانه تاریک و تنهاست

بی تـــو خفته بر لب سخنهاست!

بی تـــو خاکسترم... بي تو...!


6:17 PM | شراره |




یکم آبان 1388

گفتگويي با عشق...

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

 براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

 براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

 براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

 براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

 براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

 و براي عشق خودت آرزوي خوشبختي نما؛

 شايد گاهي متعلق به ديگري باشد...

See full size image

 


10:54 AM | شراره |




بیست و دوم مهر 1388

بلور احساس ...

 

تو را دیدم! آن سوی افق با چشمانت لبخند زدی و در تن پوش رویا فرو رفتی.

سرت را بر پای زمین گذاشتی و چشمانت را تا کهکشان ها به سفر بردی.

دستان پر مهر درخت را در دستانت فشردی.

با آسمان خود را پوشاندی تا مبادا چشمان ناپاک بر تو بنشیند. تو را دیدم.

آری تو بودی!

صدایت را هم شنیدم، که با آواز گنجشک ها همراه شدی،

کلاغ ها را به دیار عشق کشاندی!

صدای تو بود که جیرجیرک ها را تا انتهای شب بیدار نگه داشت!

و تو را دیدم که با انگشتانت بر ماسه ی نرم زندگی نوشتی: "من خوشبختم!"

و چشمانت همچنان لبخند می زد!


3:14 PM | شراره |




هفدهم مهر 1388

نمیخواهی با من بمانی ...!

مي ترسم از نبودنت و از بودنت بيشتر!

نداشتن تو ويرانم ميكند و داشتنت متوقفم!

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.

و وقتي هستي" تو را" می خواهم.

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام

خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

و سلامت به پريشانيم!؟

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....

بي تو خسته ام و با تو در فرار...

در خيال من بمان ، از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت...


6:17 AM | شراره |




نهم مهر 1388

لطف و سپاس...

2hnynh2.gif

آمده ام تا از تو برای این همه لطف سپاس گزار باشم. از تو مهربان که در هر لحظه با منی و خود را چه زیبا به من نمایان می کنی!

رفتنمان تصادفی نبود، گرچه این طور به نظر می رسید. پیام دوستی ما را به سویت کشاند. به دامن کوه و به روستای اغشت!

سنگ های کوه پر صلابت، در عین عظمت ریشه در خاک دوانده بودند و با صبوری قدم های ما را بر خود می پذیرفتند. کوه در زیر پاهایمان آرام می گفت من آیتی از دوست هستم!

 رودخانه ی خروشان خود را به هر سنگی می کوبید و شتابان از زیر پل چوبی می گذشت و فریاد بر می آورد، من آیتی بیش نیستم!

دست های در ختان در آن دور دست در دل آسمان در هم گره خورده بودند و با نوای دلنشینی می خواندند، ما هم آیت دیگری از مهربان هستیم!

 اشعه های خورشید از لا به لای برگ ها بر زمین سرک می کشیدند تا با گرمای خویش زمین و ساکنانش را گوشزد کنند که آنها نیز آیتی از یار هستند!

همه شاد بودند ما و طبیعت!!!

 درختان گیلاس در هر گوشه و کنار جشن بر پا کرده بودند. در خت توت شیرینی هایش را در طبق اخلاص گذاشته بود. درختچه های سماق مغرور هر سو ایستاده بودند. و ما شادمانه در میان علف ها می دویدیم. با حرکت علف ها پروانه ها مشتاقانه از میانشان بال می گشودند و در شادی ما سهیم می شدند. پینه دوزها با ولع برگ ها را می خوردند، گویی فرصت تنگ است! گنجشک ها هم آواز شادی سر داده بودند. برگ ها دست هایشان را به هم می سائیدند و گنجشک ها را همراهی می کردند، و گوش ما را، وقتی پاهای مان در خنکای آب رودخانه آرام گرفته بودند، نوازش می دادند. 

باید باز می گشتیم و باز گشتیم اما با خود از طبیعت کوله بار شادی و عشق به خانه ارمغان آوردیم.حال آمده ام تا از تو برای این همه لطف سپاس گزار باشم. 


4:35 PM | شراره |




یکم مهر 1388

***چرا گريه نه؟!

سالها ست که دلم نمی خواهد، کسی اشک هایم را ببیند.

اما این روز ها چشمانم بهانه گیرشده اند

و اشک های مهار گسیخته کویر صورتم را سیراب می کنند.

چه شادمانه خود را از قفس چشمانم رها می سازند.

گویی سال ها آنها را در زندان چشمانم به اسارت گرفته بودم.

گریه بهانه نمی خواهد!

مگر دل شکسته را به جز گریه چه آرام می کند؟!

دل شکسته هر جور شکسته باشد، شکسته است!

چرا و چطور نمی داند." مهم نیست" هم سرش نمی شود.

فقط می داند قطعه قطعه شده،

تکه تکه های آن ذره ذره ی وجودش را پاره پاره می کند.

می شکند و همه ی وجود او را می شکافد!

اشک ها تنها مرهم شکاف هاست.

صادقانه بگویم: گریه بهانه نمی خواهد!


10:28 AM | شراره |




سی ام شهریور 1388

تولدم مبارک...

نمايش تصوير در وضيعت عادي

 با طلوع خورشید وزش بادهِ برنده با گرمای دست مادری مهربان

به دست گرفتم قلم  هشتادو هشت را تا رقم زنم سرنوشت را...

از راه دور تـــــو را می پرستم ای قبله امید من ...

از راه دور به تـــــو عشق می ورزم،تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی

از راه دور درد دلهایم را به تـــــو،عشق جاودانه ام میگویم ...

و تــــو را در آغوش محبت هایم می فشارم ...

آری از همین راه دور نیز میتوانی دست در دستانم بگذاری

                                                              وبا هم قدم بزنیم ...

به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود ...

خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم

و هیچگاه نمیزارم خاطره های لحضه دیدارمان از ذهنم دور شود ...

این فاصله ها را با محبت و عشق از بین می برم

و کاری می کنم همیشه احساس کنی در کنار منی ...

                            آری نـــازنینم ...

این است برایم یک خواب عاشقونه،خواب نگاه به چشمان هم ...

                            خواب با هم بودنمان ...

آری و این است یک فاصله عــــاشقونه ی ... عــــــاشقونه

[تصوير: fd5yit.jpg]نمايش تصوير در وضيعت عادي

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که
مي شکننت نکنه غصه
بخوري من همه
 جا باهاتم
 تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،
قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم
 که همراهيت کنه، ومرگ که
 بدوني برميگردي
 پيشم
!!!
!!
!

9:15 AM | شراره |




بیست و ششم شهریور 1388

چشمان بارانی...

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 

*******

عشق ای قتل فجیع روح ما                                   

 آه ای عشق ای تب مذبوح ما

تو تن ما را تجارت می کنی                                     

روح ما را نیز غارت می کنی

مثل مرگی لیک آهنگت خوشست                          

 گر چه خونینی ولی رنگت خوشست...

 


2:9 AM | شراره |




نهم شهریور 1388


 قلمم هواي تو را دارد 

و دلش مي خواهد از تو بنويسد

ومن مانده ام در بن بست خاطراتي كه نمي خواهم

  ثبتشان كنم  .خيالاتي موهوم  كه فقط آزارم ميدهند

به افكارم با سماجت چسبيده اي و تمام

   زندگي ام شده هاله اي از تو!

   سايه اي از تو !  تو  ! تو !  تويي كه نيستي !

زيباترين باور من !

اين كوچه ها  هنوز بوي عبور مي دهند

تمام  شهر از عطر قدم هايت لبريز است

مي خواستم بگويم تنها خطي از توست كه

مي تواند عطش واژه هايم را بخواباند

تنها خبري از توست  كه  مي تواند قاصدك دلم را آسوده كند

بيتابم و درمان بيتابي  ام تنفس توست

بيقرارم ودرمان بيقراري ام  دستهاي توست

هنوز هم پنجره ي بيداري ام رو به آسمان آمدنت باز است ...


6:53 PM | شراره |




سوم شهریور 1388

هوای دلتنگی...

اين روزها آنقدر  خاكستري ام كه دلم مي خواهد

فراموش كنم تمام دغدغه هايي كه آزارم مي دهند

امروز مثل روزهاي گذشته ،خستگي ، گريبانم را فشرد

دل مي خواهد  فقط سكوت كنم ! تهي شده ام

تهي از اين  همه تكرار ناتمام ! باز هم نمناك مي شوم

وباز هم تو با اشكهاي مهربانم جوانه مي زني !

مي خواهم در پناه نگاه تو آغاز شوم وفراموش كنم

هواي بي حوصله ي  دلتنگي را ! اما بهشت نگاه تو

كه از جهنم خواهشهاي من خيلي دور است نه ؟!

پس بگو چرا در من هر روز آغاز مي شوي  ؟!

چرا در تمام فصلهايم جوانه ميزني ؟!

تو را به جان تمام دوستت دارم هايم دست از دلم بردار

دست بردار  ! حرفي نيست ! بي تو ناتمام مي مانم

بي آنكه حتي ذره اي برايت آرزوي  سياه كنم!

مي دانم باور نمي كني  اما خسته شدم ! خسته !


11:2 PM | شراره |




بیست و هشتم مرداد 1388

گل من گوش کن ...؟؟

فقط رد پاهای خودمم بر روی خاک نقش بسته،

خسته شده ام...

از تاریکی این راه ، از طولانی بودنش خسته شده ام...

از صدای خنده ی همسایه ها ، از صدای کوچه كناري...!

همچون شراره ای از آتش بر روی تن سردم است

دلم گرفته از نگاه کردن به دیوارهای گلی

از نگاه کردن به دیوارهای بلند برای جستجوی یک سقف،

از طوفانهای شنی ...

از ابرهای تیره بالای سرم که از نفرت،حتی از باریدن هم شرم دارد

از صدای غرش آسمان خسته شده ام...

 طاقت راه رفتن هم ندارم...

هر قدم که بر میدارم خاری،قامت خشکیده ام را بلند میکند !

سوزش ترکهای کف پاهایم تا عمق وجودم را به درد وا میدارد

بی تابم... بی قرارم... بازنده ام

ساده بگویم: میان راه مانده ام

 خسته شده ام از خنده های شیرینی که زیر لب از تلخی به خود میپیچد

از آسمان دلگیرم، از آبرنگ آبی و سیاهش، نمیدانم، هیچ نمیدانم

شاید آسمان و زمین دست در گریبان هم برده اند...

تا کدامین به حالم گریه کنند...!

ولی من، همچو گلدانی شکسته در کنار ریل زندگی منتظر میمانم!

 منتظر خوشبختی" می مانم" ؛ چشم به راه جاده می مانم...!


6:30 PM | شراره |




بیست و یکم مرداد 1388

می نویسم تا...

 ديرزماني ست ؛ برايت هيچ ننوشته ام

دل تنگي خود رادرآيينه ياد تو، خيره نموده ام

شايد که ازلرزش دوباره اين دل واهمه داشته ام

راستي؛ ميدانستي من هنوز مي ترسم....

عهد بسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بيا موزم

ديرزماني ست گونه هايم نافرماني مي کنند ؛

اشک ها را دعوت مي کنند

زماني که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم؛

به جاي اشک رنج بردم ؛

بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستي از دست رفته

ناله هاي تلخ دلتنگي سر دهدو اينجا من باز برايت مي نويسم...

راستي؛ تو ميداني حقيقت انديشه هاي من چيست؟

غمهاي زندگي من درآغاز و پايان اين جاده،

همچون مستي سردرگم اند

سستي و نا اميديست که مرا به زمين ميخکوب مي کند

به نيستي و فنا مي کشاند، توده اي استخوان خسته وروحي هراسان

مجسمه سرد و مرمرين من!

شکسته هاي روح تو و من همزادنند

ياد تو در اين روزهاي سردر گم جواني

همچون غريقي ست که به تنها سنگ خاموش

چنگ ميزند وبه راز و نياز مي نشيند

راستي؛ نمي خواهم هيچ چيز بدانم

نمي خواهم هيچ چيز بگويي؛ تنها برايت مي نويسم...


4:22 PM | شراره |




هجدهم مرداد 1388

خداوندا نمی دانم ...

خداوندا نمی دانم ؛

در این دنیای وانفسا

كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم

نمیدانم؛ نمی دانم خداوندا.

در این وادی كه عالم سر خوش است

و دلخوش است و جای خوش دارد.

كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم

نمی دانم خداوندا؛ به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداوندا.

دگر گیجم خداوندا؛

خداوندا تو راهم ده.

پناهم ده .امیدم خداوندا . . .


0:47 AM | شراره |




نهم مرداد 1388

برای تو می نویسم...

براي تويي که تنهايي هايم پر از ياد توست...

براي تويي که قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

براي تويي که احساسم از آن وجود نازنين توست...

براي تويي که تمام هستي ام در عشق تو غرق شد...

براي تويي که چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

براي تويي که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردي...

براي تويي که وجودم را محو وجود نازنين خود کردي...

براي تويي که هر لحظه دوري ات برايم مثل يک قرن است ...

براي تويي که سـکوتـت سخت ترين شکنجه من است....

براي تويي که قلبت پـاک است...

براي تويي که در عشق ، قـلبت چه بي باک است...

براي تويي که عـشقت معناي بودنم است...

براي تويي که عـشقت معناي بودنم و غمهايت سوختنم است...

براي تويي که آرزوهايت آرزويم است...


11:45 AM | شراره




پنجم مرداد 1388

حرف دل...

مهربانم...

من که گریه نمی کنم ! فقط چند قطره اشك است .

چشمانم فقط دارد عرق می ریزد... دارد حیا می کند .

مگر وظیفه چشمان آدمی چیزی جز نگاه کردن است ؟

اما...

چشمان من فقط رفته اند داخل چشمان تو .

انگار هیچ چشمی جز چشم تو در این بزرگی جهان نیست .

چشمان من تو را در آغوش می گیرند .

تورا کنارهمه خوشیهایی که ندارد و ندیده و لمس نکرده می خواهدَ بخواند .

چشمان من ؛ تو را به ابرها می سپارند . نباری آسمان یک وقت ...

پس به چشمانم حق بده قدری عرق بریزند . قدری اشك بریزند .

قدری به خاطر تو گریه کنند . چقدر گریه برای من خوب است ...

وقتی گریه می کنم یاد تو می افتم .

خنده دار نیست وقت گریه هایم سراغم می آیی ؟

گفت : سخت نیست . هر سلامی یک وداعی را پشت خود پنهان کرده .


3:8 AM | شراره |




یکم مرداد 1388

کاش هم نبود...

در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود

 در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

 شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود

هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود...


10:10 AM | شراره |




سی ام تیر 1388

زیبایی عشق...

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن

چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن

      چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن

عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم 

 نازنين من!

 همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم.


2:10 PM | شراره |






باران عشق